|
پزشک خانواده اطلاعات پزشکی وبهداشتی وخاطرات
| ||
|
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 4:26 PM ] [ دکترعظیمی ]
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 10:45 PM ] [ دکترعظیمی ]
گاهــی لازمــه آدم گاهی لازمه چند وقت کرکره شو بکشه پایین یه پارچه سیاه بزنه و بنویسه: کسی نمرده فقط دلم گرفته
آدم هـا بــرای هــم سـنگ تمـام مـی گـذارند
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند. اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه... آنجا که در میان خاک خوابیدی؛ "سنگ تمام" را می گذارند و می روند ...!
کافیسـت سـر بــه زیــر باشـی
گرگ شده اند اینروزها ... کافی است سر به زیر باشی با بره اشتباهت میگیرند خیز برمیدارند برای دریدنت ...
در پی دلیـلی اســت که ببخشـد ما را
خالق من "بهشتی" دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛ و "دوزخی" دارد، به گمانم کوچک و بعید؛ و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ... "دکتر علی شریعتی"
معــجزه ...
خدایا من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد و تو انگار معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا ...! ادامه مطلب رو حتما ببین ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 1:41 PM ] [ دکترعظیمی ]
این پست تقدیم به همه درویشان بی ادعا! شعر دو بیتی از باباطاهر عریان یک مو نمدم به هر دو عالم نمدم..... بهتر ز هزار صوف و کیجا نمدم ..... روزی که حساب کل عالم خواهند.... مو جز نمدم حساب دیگر نمدم ..... [ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:8 PM ] [ دکترعظیمی ]
مرام نامه ای برای دوستان خوبم
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
ادامه مطلب رو از دست ندید ادامه مطلب [ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 7:56 PM ] [ دکترعظیمی ]
حکیمانه 1
پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ... حکیمانه 2 عادت ندارم درد دلم را ،
حکیمانه3
گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
انسان های بزرگ دو دل دارند : دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ... حکیمانه5 دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
اشکهاي مادر , ...مرواريد شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد! حکیمانه11
پیر مردی در جمعی گفت در طول عمرم از دو بوسه در حیرتم! دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شده اش ميزنه و مادرش متوجه نمیشه .... [ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 1:48 AM ] [ دکترعظیمی ]
من بودم و بابام و خدا! یه تخت بیمارستانی تو بیمارستان طالقانی تهران که بابام روش خوابیده بود تعدادی اینترن و رزیدنت و دانشجو که ساعت به ساعت می اومدند و منو سین وجیم میکردند. بابام دقیقه به دقیقه ناله میکرد منم با تموم بی تجربگیم دست و پاچه کنارش بودم ! خسته و نا امید ودردمند ! صبح شد استادشون اومد بابامو ویزیت کرد یه نسخه نوشت ! گفت :پسر تو کیشی؟ گفتم : آقای دکتر پسرشونم! گفت این دارو تو بیمارستان نیست سریع از هلال احمر بگیر بیا! گفتم آقا من غریبم نمیدونم کجاست! گفت بپرسی پیدا میکنی! دانشجوها اکسترن و اینترن و رزیدنت دورشو گرفتند و دیگه اجازه سوالی رو به من ندادند! من موندم ونسخه مجهول! اومدم برم هلال احمر سوار خط بودم که تازه متوجه فاجعه شدم! خدای من کیف پولم گم شده بود اون سالها موبایل هم نبود ! یه نوجوان تنها بی پول و بی کس تو یه شهر بی در وپیکر! بابام داشت میمرد و به آمپولها که بعدا دانستم آنتی بیوتیکی به نام کفلین بود نیاز داشت! هرجوری بود خودمو به هلال احمر رساندم در حالی که خسته و نالان بودم مردی میانسال ازم پرسید پسرم چرا نگرانی گفتم بابام بابام ونسخه رو بهش دادم و دیگه چیزی متوجه نشدم . یه بار دیدم رو یه تختی خوابیدم و یکی ازم می پرسید اسمت چیه؟ بهتر که شدم دیدم سه جعبه آمپول بهم دادند بدون اینکه وجهی را ازم طلب کنند! آنروز انگار بهترین هدیه زندگیمو گرفتم! وبسیار آموختم! آموختم قبل از تجویز دارو حتما وضعیت اقتصادی مریضم رودر نظر بگیرم و هرگز دارویی خارج از توان مالی بیمارنسخه نکنم! آموختم به همراه بیمار نیز باید توجه ویژه داشت! شاید........ و هر گز حتی امروزه با تمام بد اخلاقی های رایج از بیمار و همراهش طلب حق الزحمه نکنم. اکنون آرزو دارم روزی تشکلی از پزشکان و متخصصان را داشته باشم که به غریبان خدمت مناسب ارایه دهند! وخودم از زمان سکونتم در تهران نسبت به غریبان افغانی در مطب محقرم این شیوه را اجرا میکنم! باشد که قلب پاک غریبان قریب به خدا راهی برای نجاتم شود. [ شنبه هفتم بهمن 1391 ] [ 10:45 PM ] [ دکترعظیمی ]
[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 6:56 PM ] [ دکترعظیمی ]
سی کار ۳۰ ثانیـه ای بـرای تغییـر دادن دنیـا
۲۴ مورد دیگه مونده حتما در ادامه مطلب ببینید ادامه مطلب [ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 1:33 PM ] [ دکترعظیمی ]
این داستان حقیقی است وتوسط یکی از دوستانم نقل شده که اکنون روی در نقاب خاک کشیده! ساعت ۳ نیمه شب را نشون میداد خسته از کارم برگشته بودم آروم درو باز کردم تا کسی بیدار نشه ولی یکی بیدار بود ومنتظرم بود مادرم ! طوری وانمود میکرد که من متوجه بیداریش نشم ! رختخوابمو مثل هر شب انداخته بود شلوارمو در آوردم بالای سرم گذاشتم رفتم تو رختخواب آروم گرفتم . چند دقیقه بعد احساس کردم کسی بالا سرمه با سرعت طوری دستشو محکم گرفتم که صدای مفاصلشو شنیدم مادرم ناله ای کرد ! اجازه ندادم حرفی بزنه گفتم اینجا چیکار میکنی اگه پول میخوای بهم بگو چرا بیخبر دزدکی از تو جیبم میخوای برداری! مادرم شدیدا گریست و گفت رضا جان بی انصاف اومده بودم دور سرت بگردم هر شب که میای خونه این کارو میکنم بعد از اون هرگز خودم رو بخاطر پندار غلطم نسبت به مادرم نبخشیدم! [ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 1:56 PM ] [ دکترعظیمی ]
دست هایش پینه بسته بود پوست صورتش خشک بود و از ضعف و محرومیت چشمهای نجیبش برقی نداشت ولی قلبی در سینه داشت از جنس بلور! او یک دختر دهاتی بود ساده وبی آلایش بسیار مهربان و دوست داشتنی خودم تزریقات رو بهش یاد دادم وچند سا لی تا ازدواج کرد پیشم کار میکرد .من از او بسیار آموختم وبا تمام وجودم او را دوست داشتم دقیقا مثل تنها خواهرم! او به من آموخت چشمهایم را بشویم وببینم که دنیا جور دیگری است! او به من آموخت که انسان با سیرت زیبا بسیار برتر از صورت زیباست! او به من آموخت در اوج محرومیت میتوان پاکدامن بود! او به من آموخت که میتوان کمترین دارایی را هم با دیگران تقسیم کرد! او به من آموخت محبت را عشق را در کجا باید جست؟ او به من آموخت که خدا نزدیک است و کنار ماست! و او به من آموخت که..................................! چند سالی است از او خبر ندارم ولی هنوز با آموزه هایش زندگی می کنم! سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل.....کز دل برون نیاید الا به روزگاران [ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 10:27 AM ] [ دکترعظیمی ]
![]() ![]() تازه وارد بخش جراحی شده بودم استاد بسیار خوبی داشتم که در همه زمینه ها به من آموزش میداد! او دکترسیمون شبانی جراح بسیارماهری بود یک یهودی متدین و متعهد ! در اکثر عملها منو کنار خودش به اتاق عمل میبرد برا منم خیلی جالب و مهیج بود! اصولا جراحی در دنیای پزشکی جایگاه خاصی داره من و دوستم لباس ویژه ی جراحی رو میپوشیدیم وحالی که اونوقت میکردم قابل بیان نیست و هرگز تکرار نشد !! معمولا نزدیکان بیمار پشت در اتاق عمل جمع می شدند تا احوالی از مریض خود بعد از عمل بپرسند منو دوستم با هم مسابقه میدادیم که زودتر از اتاق عمل خارج شیم و مثل توفیلمها به همراهان بیمار این جمله رو بگیم ما تمام تلاشمونو کردیم بقیه اش با خداست این در حالی بود که ما در اتاق عمل هیچکاره بودیم !وفقط با لطف استاد مارو به اتاق عمل راه میدادند بعد از اتمام دوره پزشکی چه بسیار به این حرکت خود خندیدیم جوونی بود دیگه................ [ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 ] [ 11:0 AM ] [ دکترعظیمی ]
مرا در آغوش کشید وبه نرمی ومهربانی درگوشم گفت مبارکت باشه ماشالله بهت خیلی میاد!عینکم رو میگفت اولین عینکی بود که به چشمم میزدم! او برایم خرید! تا آنروز گمان میکردم همه دنیا به اندازه من می بینند! ولی آنروز متوجه شدم که دنیا بسیار زیباتر وشفاف تر ازآنست که من سالهابه دیدنش عادت کرده بودم !بله آنروز من دریافتم که خیابان عمق دارد! قیافه ها رو میشه از چند ده متری هم دید! برگ درختان سبز ترند وهر کدام به تنهایی چشم نوازند تا قبل از آن از دید عمیق و تفکیک سره از ناسره در وجودم خبری نبود. برگها را انبوهی سبز میدیدم وشاخه های زیر آنرا نمیدیدم! او مرا به میهمانی دیدن زیباتر دنیا برد! وخدایش او را به میهمانی دنیایی زیباتر!! حسین برادرم را میگویم روحش شاد ودر نزد بهشتیان متنعم باد! [ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 10:46 PM ] [ دکترعظیمی ]
![]() اوبود وقتیکه که من بدنیا آمدم اختلاف سنی زیادی نداشتیم با هم بزرگ شدیم رفیق بودیم همدیگرو دوست داشتیم به هم عشق می ورزیدیم هرگز فکر نمیکردم که بدون او بتونم به زندگیم ادامه بدم ! اما الان نزدیک به دو سال است که او مرا ترک کرده ومن هنوز نفس می کشم!!! خدای من چه طاقتی به من دادی !حتی در این دو سال گاهی خندیدم وشاد بودم !غافل از اینکه پاره تنم را بخاک سپردم! او حسین بود برادر بزرگترم مردی که بر دلها حکومت میکرد وپس از مرگش مردم شهرم عزادار شدند. حسین مهندس عمران پایه یک ممتاز بود افراد بسیاری را دیدم که با همت او نان بر سفره خانواده گذارده واز او به نیکی نام میبردند! خدایش بیامرزدبرایش دعا کنید [ سه شنبه هفتم شهریور 1391 ] [ 11:33 PM ] [ دکترعظیمی ]
بهتـرین لحـظات زنـدگی از نـگاه چـارلی چاپلیـن ![]() To fall in love عاشق شدن To laugh until it hurts your stomach آنقدر بخندی که دلت درد بگیره To find mails by the thousands when you return from a vacation بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری To go for a vacation to some pretty place برای مسافرت به یک جای خوشگل بری To listen to your favorite song in the radio به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی To go to bed and to listen while it rains outside به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی To leave the Shower and find that the towel is warm از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه To clear your last exam آخرین امتحانت رو پاس کنی To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه To find money in a pant that you haven't used since last year توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی To laugh at yourself looking at mirror, making faces برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی Calls at midnight that last for hours تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه To laugh without a reason بدون دلیل بخندی To accidentally hear somebody say something good about you بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی To hear a song that makes you remember a special person آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره To be part of a team عضو یک تیم باشی To watch the sunset from the hill top از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی To make new friends دوستای جدید پیدا کنی To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین To pass time with your best friends لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی To see people that you like, feeling happy کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی See an old friend again and to feel that the things have not changed یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده To take an evening walk along the beach عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی To have somebody tell you that he/she loves you یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی These are the best moments of life اینها بهترین لحظههای زندگی هستند Let us learn to cherish them قدرشون رو بدونیم "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed" زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد" وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشون میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده ... "چارلی چاپلین" باتشکر از ارسال مهدی [ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 10:35 PM ] [ دکترعظیمی ]
عجب فضایی است این فضای وبلاگ !!!
انسانها رو بهم نزدیک میکنه ! با همدیگه دوست می کنه! وعاشق همدیگر می کنه ! بدون اینکه همدیگرو دیده باشند! واقعا آخر روابط انسانیه! خصوصا برای ما ایرونیها که تشنه ارتباط سالم هستیم! اینجا میشه تمرین کرد: انسانها رو میتوان فارغ از جنس و رنگ ونژاد و ملیت و مذهب دوست داشت و نسبت به هم نوع خود عشق ورزید ! اینجا میشه تمرین کرد: که در برخورد دو انسان حتما منافع مادی ومطامع حیوانی حکم فرما نیست! انسانها میتونن همدیگرو درک کنند! ومیتونن بر خلاف آنچه که به ما آموختند یکدیگرو با چشم گناه نگاه نکنند و انگشت اتهام رو بسوی هم نشانه نروند! آری این فضامجازیست وحسنش هم به همین مجازی بودنش است! بامید روزی که در فضای واقعی هم ما اینگونه نسبت به هم رفتار انسانی داشته باشیم! عجب فضایی است این فضای وبلاگ !!! [ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 0:28 AM ] [ دکترعظیمی ]
وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن
[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 1:7 AM ] [ دکترعظیمی ]
ادامه مطلب [ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 10:42 AM ] [ دکترعظیمی ]
![]()
تقدیم به روح پدرم که آنشب نه ازدردخرد شدن استخوان بلکه ازدردبیدرمان یتیمی من می نالید در یک شب سرد زمستانی پدرم مظلومانه وغریبانه در گوشه ای از بیمارستان بصورت ناشناس بستری شده بود .شب از نیمه گذشته و برف سنگینی باریدن گرفته بود برایم خبر آوردند . خانه ما در شهرک فرهنگیان با فاصله زیادی از شهر بود وآن شب هیچ وسیله ی نقلیه ای در خیابان تردد نمیکرد .پای پیاده راه افتادم رفتم سرما رمقم را بریده بود دستهایم می لرزید! وقلبم داشت از سینه ام بیرون میزد اظطراب تمام وجودم رو گرفته بود !با خودم میگفتم انشالله آن مرد تصادف کرده بابای من نیست ! نمیدانم چطور به بیمارستان رسیدم پدرم ممنوع الملاقات بود وفقط برای آخرین بار از پشت شیشه ICU او را دیدم که زیر دستگاه تنفس مصنوعی با مرگ مبارزه میکرد شاید برای اینکه یکبار دیگه وفقط یکبار دیگه منو ببینه!!! ولی هر دو مون نمیدونستیم این آخرین باره که............... در کنار جسد بی جانش ......... یادم آمد همه آن خاطره ها با پدرم............. کودکی ناز که دائم پدری ............ می کشد دست خود از روی صفا........... هردمی بر سر و بر صورت و بر موهایش......... زندگی خاطره ای شیرین است .......... لیک شیرینی آن با پدر است............ با همان اخم پدر یا که یک چشم غره....... یا که گوید مادر ........ گر بیاید پدرت میگویم....... پدرم چون کوهی پشتوانه ام بودی..... تا که این دست قضا..... کرد مرا بی تکیه..... پس خدایت همه رحمت بکناد...... همنشین علی و آل محمد بکناد!! [ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ] [ 11:34 AM ] [ دکترعظیمی ]
![]()
انالله و انا الیه راجعون چند روز پیش عمو جانم فوت کرد مردی که ریش وعبا و قبا نداشت . وبسیار ساده و لوطی منش بود مردی که در نمازش با خدا حرف میزد. من اینرا با چشم خودم دیده بودم !! ولی علم صرف ونحو نمیدانست ومخارج حروف را درست ادا نمیکرد .در هر صورت او بخدا پیوست خدایی که به او خیلی نزدیک بود . وبرای امثال من که بارها بعلت قرائت صحیح و روخوانی از دین مورد تشویق قرار کرفته ایم خیلی دور!!!!!!!!!!!! [ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 1:58 PM ] [ دکترعظیمی ]
این مثنوی را در زمان دانشجویی سرودم وچون به یکی از دوستانم قول داده بودم در وبلاگم قرار دادم .دوستان عزیزی که دوره دانشجویی را تجربه کردند با خواندن این شعر ممکن است نسبت به قبولی ورشته انتخابی خود احساس مشابه ای داشته باشند ونوعی پیوند نوستالژیک با آن ایجاد کنند کاستی های آنرا بر من ببخشایید! سالها دل طلب علم طبابت میکرد با لواشی و پنیری که قناعت میکرد برای دیدن بقیه شعر کلیک کنید ولی خدا وکیلی زیاد گیر ندید شعر دانشجویی دیگه مثل غذای دانشجویی خوابگاه و...... ادامه مطلب [ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 1:46 PM ] [ دکترعظیمی ]
صبح از خواب بلند شدم از پنجره پذیرایی که تنها محل ارتباط ما با فضای بیرون بود نگاهی به کوچه انداختم . وای خدای من نزدیک به یک متر برف روی زمین نشسته بود . مردد شدم امروز مطب بروم یا خیر ؟ 50کیلومتر آنطرفتر مردمی منتظر تنها پزشک ولایتشان بودند. دو گانه ای برای یگانه گذاردم ! وراه افتادم . ماشین پرایدمو که تازه خریده بودم استارت کردم همه چیز در جاده اصلی که حدود 15 کیلومتر بود خوب بود . تا به جاده فرعی رسیدم چند کیلومتر جلوتر اختیار ماشین از کفم خارج شد وماشینم از جاده منحرف و روی پهلوی چپ خوابید با بد بختی خودمو از ماشین بیرون کشیدم تازه متوجه وخامت اوضاع شدم مدرسه ها تعطیل شده بودوسرویس معلمها هم آنروز از جاده نمی گذشت هوا بسیار سرد بود !! شروع به ورزش کردم تا یخ نزنم!!!این وضع بیشتر از دو ساعت طول کشید. رو کش صندلیهای ماشین را بخودم پیچیدم در حالی که کم کم ناامید میشدم لندروری را دیدم که آرام آرام جلو میامد سوز هوا کمتر شده بود ولی انرژی من خیلی کمتر !!!دستهای سرد ولرزانم را بسختی بالا آوردم وعلامت دادم !! لندرور از من رد شد وچند ده متر جلوتر به سختی ایستاد کارمندان اداره کشاورزی قهاوند بودند که جلوتر ماشینم را دیده بودند بسراغم آمدند مرا بداخل ماشینشان بردند وحسابی گرمم کردند. وقتی به مطب رسیدم کاملا حالم خوب شده بود ودیدم بیماران دور بخاری نفتی جمعند وهمچنان منتظر رسیدن من !!! خدا را شکر کردم و آنروز عاشقانه تر مراجعین بی آلایش روستائیم را ویزیت کردم. [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:18 AM ] [ دکترعظیمی ]
گاه می
رویـم تا برسیـم ... گاه می
رویم تا برسیم.
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست. گاه برای رسیدن باید
نرفت، باید ایستاد و نگریست. بقیه شو ببینید!!! ادامه مطلب [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:4 AM ] [ دکترعظیمی ]
در روستارسم بود اگر مریضی حال بسیار خرابی داشت مرا برای معاینه میبردند وباید تعیین میکردم که بیمار برای ادامه درمان به مرکز استان برود امیدی هست یاخیر؟ چرا که مردم اغلب بی بضاعت بودند وتوان ادامه درمان را نداشتند وچند روزی بقول ما پزشکان بیمار End stage را تحمل میکردند تا جان به جان آفرین بسپارد!!! داستان از اینجا شروع شد ساعت10 صبح خانمی هراسان وارد مطب شد و گفت : دکتر جان دستم به دامانت بدبخت شدم !! شوهرم که مدتهاست بیماری قلبی و ریوی دارد از دیشب بیهوش شده بیا ببین فایده داره ببریمش شهر. کیف طبابت رو برداشتم راه افتادیم روستا در یک کیلومتری مرکز بخش بود از کوچه ها گذشتیم خانه هایی که با یک لرزه کوچک کن فیکون میشد بچه هایی که در کوچه با تایری کهنه بازی میکردند ومردانی که در سایه دیواری ترک خورده مشغول رویت گذر غافله عمر بودند هیچ شباهتی به مردمی در شان نام ایران مهد تمدن جهان نداشتند!!! حاشیه رفتم !!!!. بقیه داستان کوتاهه بخونید ادامه مطلب [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:39 PM ] [ دکترعظیمی ]
گرفتار
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:41 AM ] [ دکترعظیمی ]
گوش کن با توام !!!! تو خود میدانی امشب بیقرارم آخه منتظرت بودم و انتظار بدترین عذابه!! بد یادم دادی آنقدر بهم لطف کردی که فکر می کنم حقم شده به من سر بزنی !!! بزرگی می گفت لطف مکرر حق مسلم می آره!!!عزیز دل منتظر دعوت نشو تو عالم ما درویشها مهمون بی دعوت یه چیز دیگه است !!! امیدوارم بدونی خطابم توئی فقط تو!!!! [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 1:13 AM ] [ دکترعظیمی ]
سال اول پزشکی بودم یکی از درسهای ما که ترم اول ارایه میشد آناتومی تنه یا تشریح بود درسی جذاب وسخت! خصوصا وقتی با جسد کار میکردی! سالن تشریح جسد ما یک دالان کناری داشت که زیاد تو چشم نبود دانشگاه 4تا5جسد بیشتر نداشت تهیه جسد بعلت مشکلات شرعی سخت بود وقتی دانشجوها وارد سالن می شدند دسترسی به جسد بسیار سخت بود با یکی از دوستان قرار گذاشتیم آخر وقت در دالان قایم بشیم وهمه که رفتند بریم سر وقت جسدها ! آنروز من زودتر از همه از سالن خارج شدم ودر محل مورد نظر پنهان شدم کم کم همه رفتند ومسئول سالن بانهیبی که کسی جانمونه درب سالن تشریح را بست بعد از چند دقیقه مطمئن شدم کسی نیست دوستم را صدا کردم محمد. محمد بلندتر صدا کردم محمد خبری از محمد نبود ترسیدم بوی فرمالین که جسد را در آن می اندازند تافیکس شود سرسام آور بود از جام تکون نخوردم هر لحظه حس میکردم ارواح اجساد دوروبرم میچرخند جرات نکردم به سالن تشریح نزدیک شوم همونجا خشکم زده بود هیچ وسیله ارتباطی با بیرون نداشتم نمیدونم چند ساعت وچه جوری گذشت که دیدم صدای باز کردن در میاد شک نداشتم صدا از طرف اجساد است!! به خودم تلنگری زدم گفتم شجاع باش! درب ورودی باز شد ونوری بداخل تابید .صدای مسئول سالن تشریح را شنیدم میگفت بذارینش اونجا !! آره یه جسد جدید آورده بودند تصمیم گرفتم بیرون بیام هر چه پیش بیاد از وضعیت فعلی وماندن پیش اجساد تا صبح بهتره!! زدم بیرون مسئول سالن تا مرا دید گفت اینجا چی میکنی ! گفتم جا ماندم گفت پسر ازبوی فرمالین خفه نشدی! باباجون هر وقت خواستی با جسد کار کنی بخودم بگی کافیه آره اون سابقه اینکارهارو داشت وفوری به قصد من پی برد.از اون به بعدسبیلشو چرب وبراحتی جسدهارو زیرورو میکردیم !! محمد دوستمو فرداش دیدم گفتم چرا نموندی فقط گفت یادم رفت!!!! [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 1:40 PM ] [ دکترعظیمی ]
زنی را که وارد مرحله فعال زایمان شده بود نزد من آوردند فرصت هیچ کاری بغیر از انجام زایمان را نداشتم . بیماررادر وضعیت زایمان قرار دادم من در حالی که جنین را میچرخاندم که خارج شود و زن زائو از درد زایمان فریاد می کشیدمتوجه شدم که او با یک دست روسری خود را نگهداشته که از سرش نیفتد !! و من از این باور عمیق متحیر شدم!!!!!
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 3:37 PM ] [ دکترعظیمی ]
تازه از تربیت معلم فارغ التحصیل شده بودم چون شاگرد اول بودم منو برای خدمت به روستا نفرستادن!! وبرخلاف دوران پزشکی ام خدمتتم را در شهر همدان شروع کردم وبه یکی از دبیرستانهای مهم شهر مغرفی شدم وقتی از پله ها بالا میرفتم معلم شیمی سال اول دبیرستانم که انروز مدیر دبیرستان شده بود مرا دید و با اسم خودم منو صدا کرد و گفت تو کلاس اول خیلی بهتر بودی!!! این وضع موها ت مثل قرطی هاست برو تا کوتاهشون نکردی حق اومدن مدرسه رو نداری فهمیدی!!! سرمو به معنای تفهیم اتهام تکان دادم رفتم اداره وابلاغمو با اسرار زیاد برای یه مدرسه دیگه عوض کردم آخه دیگه روم نمی شد به آقای مدیر نگاه کنم!!!!!
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 1:36 PM ] [ دکترعظیمی ]
محمد پسر کوچکی بود که مادرش همیشه برای معالجه پیش من می آوردش پدر محمد هم عقب مانده ذهنی بود وهم معلولیت جسمی داشت ولی پسرک بسیار با هوش و خوش زبان بود من در کشوی میزم همیشه پول خرد داشتم وهر وقت محمد می آمد یه پنجا ه تومنی بهش میدادم تا بستنی بخره اون هم با لهجه مخلوط ترکی فارسی می گفت: دکتر عظیمی ماشالله..... مکه بری ایشالله... حقیقتش باور مکه رفتن برای من در آن دوران بسیار دور از ذهن بود چه از نظر مالی وچه از نظر اجتماعی ..... یکروز همسایه پایین مطبم آمد وگفت تلفن با شما کار داره باورتون نمیشه ! من دکتر ناشناس روستا بعنوان پزشک کاروان دعوت به حج شدم آخه معمولا افراد سرشناس رو دعوت میکنن!!! در عجب بودم !!!که یاد دعا ی پسرک افتادم ونام به اون نشون شش بار دیگه دعوت شدم.
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 10:1 PM ] [ دکترعظیمی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||