X
تبلیغات
پزشک خانواده

پزشک خانواده
اطلاعات پزشکی وبهداشتی وخاطرات 
قالب وبلاگ
                             فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


خاطرات جالب و کوتاه مرا در ادامه صفحه حتما ببینید

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 4:26 PM ] [ دکترعظیمی ]

 

فقیر ... خط فق... میخوای فق...

خدایا به من توفیق خدمت به کسانی را بده ..

که توان جبران ندارند ....

چرا که تو خود بهترین جبران کننده ای...

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 10:45 PM ] [ دکترعظیمی ]

گاهــی لازمــه
آدم گاهی لازمه

چند وقت کرکره شو بکشه پایین

یه پارچه سیاه بزنه  و بنویسه:

کسی نمرده

فقط دلم گرفته

 

آدم هـا بــرای هــم سـنگ تمـام مـی گـذارند

 

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.

اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...

آنجا که در میان خاک خوابیدی؛

"سنگ تمام" را می گذارند و می روند ...!

 

کافیسـت سـر بــه زیــر باشـی

 

گرگ شده اند اینروزها ...

کافی است سر به زیر باشی

با بره اشتباهت میگیرند

خیز برمیدارند برای دریدنت ...

 

در پی دلیـلی اســت که ببخشـد ما را

 

خالق من "بهشتی" دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و "دوزخی" دارد، به گمانم کوچک و بعید؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...

"دکتر علی شریعتی"

 

معــجزه ...

 

خدایا

من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد

و تو انگار

معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا ...!

 ادامه مطلب رو حتما ببین


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 1:41 PM ] [ دکترعظیمی ]

     این پست تقدیم به همه درویشان بی ادعا!

           شعر دو بیتی از باباطاهر عریان


یک مو نمدم به هر دو عالم نمدم.....                           

بهتر ز  هزار صوف و  کیجا  نمدم .....                     

روزی که حساب کل عالم خواهند....

مو جز نمدم حساب  دیگر نمدم .....

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:8 PM ] [ دکترعظیمی ]
مرام نامه ای برای دوستان خوبم

 

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.


اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش " 

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

ادامه مطلب رو از دست ندید


ادامه مطلب
[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 7:56 PM ] [ دکترعظیمی ]
حکیمانه 1 

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...                            
 ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
 او فقط فراموش کرده بود                                                    
از خواب بيدار شود ...!
زنده یاد حسين پناهی


  حکیمانه 2

 عادت ندارم درد دلم را ،
به همه کس بگویم ..! ! !
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
تا همه فکر کنند . . .
نه دردی دارم و نه قلبی

 

  حکیمانه3


دلتنگم،
مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...

 



  حکیمانه4 


انسان های بزرگ دو دل دارند :

دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ...
پروفسور محمود حسابی >


حکیمانه5

 

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا " دعا " می کند....



حکیمانه6

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:

مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!



حکیمانه7

 

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !
ساده می میرد !
ساااااااااااااا ­ااااااااده


حکیمانه8
قند خون مادر بالاست
دلش اما هميشه شور مي زند براي ما


  حکیمانه9


اشک‌هاي مادر , ...مرواريد شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد
دستانش را نوازش مي کنم
داستاني دارد دستانش


حکیمانه10

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

حکیمانه11

پیر مردی در جمعی گفت در طول عمرم از دو بوسه در حیرتم!
بعد همه خندیدند و هم همه شد و پرسیدند حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!!
گفت :
اولیش اون بوسه ای كه مادر بر گونه بچه تازه متولد شده ميزنه و بچه نمی فهمه !

دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شده اش ميزنه و مادرش متوجه نمیشه ....


[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 1:48 AM ] [ دکترعظیمی ]

    

من بودم و بابام و خدا! یه تخت بیمارستانی تو بیمارستان طالقانی تهران که بابام روش خوابیده بود تعدادی اینترن و رزیدنت و دانشجو که ساعت به ساعت می اومدند و منو سین وجیم میکردند. بابام دقیقه به دقیقه ناله میکرد منم با تموم بی تجربگیم دست و پاچه کنارش بودم !

خسته و نا امید ودردمند !

صبح شد استادشون اومد بابامو ویزیت کرد یه نسخه نوشت !

گفت :پسر تو کیشی؟ گفتم : آقای دکتر پسرشونم!

گفت این دارو تو بیمارستان نیست سریع از هلال احمر بگیر بیا!

گفتم آقا من غریبم نمیدونم کجاست! گفت بپرسی پیدا میکنی!

دانشجوها اکسترن و اینترن و رزیدنت دورشو گرفتند و دیگه اجازه سوالی رو به من ندادند!

من موندم ونسخه مجهول! اومدم برم هلال احمر سوار خط بودم که تازه متوجه فاجعه شدم!

خدای من کیف پولم گم شده بود اون سالها موبایل هم نبود !

یه نوجوان تنها بی پول و بی کس تو یه شهر بی در وپیکر!

بابام داشت میمرد و به آمپولها که بعدا دانستم آنتی بیوتیکی به نام کفلین بود نیاز داشت!

هرجوری بود خودمو به هلال احمر رساندم در حالی که خسته و نالان بودم مردی میانسال ازم پرسید پسرم چرا نگرانی گفتم بابام بابام ونسخه رو بهش دادم و دیگه چیزی متوجه نشدم .

یه بار دیدم رو یه تختی خوابیدم و یکی ازم می پرسید اسمت چیه؟

بهتر که شدم دیدم سه جعبه آمپول بهم دادند بدون اینکه وجهی را ازم طلب کنند!

آنروز انگار بهترین هدیه زندگیمو گرفتم! وبسیار آموختم!

آموختم قبل از تجویز دارو حتما وضعیت اقتصادی مریضم رودر نظر بگیرم و هرگز دارویی خارج از توان مالی بیمارنسخه نکنم!

آموختم به همراه بیمار نیز باید توجه ویژه داشت! شاید........

و هر گز حتی امروزه با تمام بد اخلاقی های رایج از بیمار و همراهش طلب حق الزحمه نکنم.

اکنون آرزو دارم روزی تشکلی از پزشکان و متخصصان را داشته باشم

که به غریبان خدمت مناسب ارایه دهند!

وخودم از زمان سکونتم در تهران نسبت به غریبان افغانی در مطب محقرم این شیوه را اجرا میکنم!

 باشد که قلب پاک غریبان قریب به خدا راهی برای نجاتم شود.

[ شنبه هفتم بهمن 1391 ] [ 10:45 PM ] [ دکترعظیمی ]
ممنونم فقط از تو!!!!

ازلطفت لطفی که مرا با تمام کاستی هایم پذیرفتی!!!

                              

[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 6:56 PM ] [ دکترعظیمی ]
سی کار ۳۰ ثانیـه ای بـرای تغییـر دادن دنیـا
      

ipod_alarm_clock_narenji_ir.jpg
رفتـــار و طرز برخورد، شالوده و پایه ی موفقیت است. یـک انسان سخاوتمند با رفتار و منشی مثبت مطمئناً کــامیاب خواهد شد. اگر رفتارتان را تغییر دهید، ادراکتان، اعمالتان و زندگیتان را تغییر داده اید و با تغییر تـک تـک زنــدگی ها، دنیا تغییر خواهد کرد. پس پیش بسوی تغییرات اساسی ...

در ایــــن مـقاله ۳۰ نوع کار را عنوان مـی کـنیم که هر کدام فقط ۳۰ ثانیه زمان می برد! تــصورکنید اگر میلیون ها یا بیلیون ها انسان روی زمین فـقط یکی از این کارها را انجام بدهند، دنیا چطور تغییر میـکند؟ به همین خاطر سعی کردیم راه های جدیدی برای رشد و پیشرفت شخصی برایتان عنوان کنیم که می توانید در کمتر از ۳۰ ثانیه آنها را انجام دهید.


1. تُن صدایتان را تغییر دهید. برای ۳۰ ثانیه سعی کنید نرم تر، آرام تر، و کمی خوشایندتر صحبت کنید. با نتایج شگفت انگیزی روبه رو خواهید شد. آیا می دانستید وقتی با صدای نرمتر و آرام تر به بچه ها دستور بدهید، نسبت به اینکه سرشان داد بزنید، تاثیر بیشتری خواهد داشت؟ اگر در کار خسته شده اید، حتی فقط برای ۳۰ ثانیه سعی کنید لحن صدایتان را آرام تر کنید، شاید زودتر به نتیجه رسیدید!

2. ایده های قدیمیتان را به یاد آورده و دوباره آنها را از سر گیرید. برای ۳۰ ثانیه، ایده قدیمیتان را دوباره امتحان کنید. آیا این ایده ی یک اختراع، یک پروژه کاری، یا کاری بوده که به نظرتان خسته کننده می آمده؟ یکی از آن کارها را انتخاب کرده و یکبار دیگر امتحانش کنید. تصور کنید اگر همه ی آدم ها اینقدر جرات داشتند که از نبوغ خدادادی در جهت استعدادهایشان بهره گیرند چه می شد؟ می دانید چه چیزهای جدیدی در دنیا ابداع می شد؟

3. برای ۳۰ ثانیه به یک نفر یک فرصت دوباره بدهید. یکبار دیگر به حرفهایش گوش دهید یا یک بار دیگر به او فرصت دهید شاید که تغییر کرده باشد.

4. به فرزندانتان بگویید "دوستتان دارم" و "به شما افتخار می کنم." به چشمهایشان نگاه کنید، و به آنها نشان دهید که چقدر برایشان ارزش قائلید. تصور کنید اگر همه ی والدین ۳۰ ثانیه در روز هم که شده به فرزندانشان اطمینان خاطر می دادند، دنیا چه تغییری می کرد.

5. دفعه ی بعدی که منتظر خشنودی آنی یا چیزی بودید که نمی توانید در همان لحظه داشته باشید، برای آنچه که در حال حاضر دارید، ۳۰ ثانیه از خدا تشکر و قدردانی کنید. اینکار باعث تغییر رفتارتان خواهد شد.

6. سی ثانیه محکم تر و صاف تر بایستید و سرتان را بالاتر بگیرید. در چشمهای دیگران نگاه کنید و با اطمینان بیشتر راه بروید. ببینید چه احساس خوبی دارد.

 ۲۴ مورد دیگه مونده حتما در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 1:33 PM ] [ دکترعظیمی ]
 

شعر روز مادر

این داستان حقیقی است وتوسط یکی از دوستانم نقل شده که اکنون روی در نقاب خاک کشیده!

ساعت ۳ نیمه شب را نشون میداد خسته از کارم برگشته بودم آروم درو باز کردم تا کسی بیدار نشه ولی یکی بیدار بود ومنتظرم بود مادرم !

طوری وانمود میکرد که من متوجه بیداریش نشم ! رختخوابمو مثل هر شب انداخته بود شلوارمو در آوردم بالای سرم گذاشتم رفتم تو رختخواب آروم گرفتم .

چند دقیقه بعد احساس کردم کسی بالا سرمه با سرعت طوری دستشو محکم گرفتم که صدای مفاصلشو شنیدم مادرم ناله ای کرد !

اجازه ندادم حرفی بزنه گفتم اینجا چیکار میکنی اگه پول میخوای بهم بگو چرا بیخبر دزدکی از تو جیبم میخوای برداری!

 مادرم شدیدا گریست و گفت رضا جان بی انصاف اومده بودم دور سرت بگردم هر شب که میای خونه این کارو میکنم بعد از اون هرگز خودم رو بخاطر پندار غلطم نسبت به مادرم نبخشیدم!

[ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 1:56 PM ] [ دکترعظیمی ]
        

دست هایش پینه بسته بود پوست صورتش خشک بود و از ضعف و محرومیت چشمهای نجیبش برقی نداشت ولی قلبی در سینه داشت از جنس بلور!

او یک دختر دهاتی بود ساده وبی آلایش بسیار مهربان و دوست داشتنی خودم تزریقات رو بهش یاد دادم وچند سا لی تا ازدواج کرد پیشم کار میکرد .من از او بسیار آموختم وبا تمام وجودم او را دوست داشتم دقیقا مثل تنها خواهرم!

او به من آموخت چشمهایم را بشویم وببینم که دنیا جور دیگری است!

او به من آموخت که انسان با سیرت زیبا بسیار برتر از صورت زیباست!

او به من آموخت در اوج محرومیت میتوان پاکدامن بود!

او به من آموخت که میتوان کمترین دارایی را هم با دیگران تقسیم کرد!

او به من آموخت محبت را عشق را در کجا باید جست؟

او به من آموخت که خدا نزدیک است و کنار ماست!

و او به من آموخت که..................................!

چند سالی است از او خبر ندارم ولی هنوز با آموزه هایش زندگی می کنم!

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل.....کز دل برون نیاید الا به روزگاران

[ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 10:27 AM ] [ دکترعظیمی ]

سزارین
      
 
  تازه وارد بخش جراحی شده بودم استاد بسیار خوبی داشتم که در همه زمینه ها به من آموزش میداد!
او دکترسیمون شبانی جراح بسیارماهری بود یک یهودی متدین و متعهد !
در اکثر عملها منو کنار خودش به اتاق عمل میبرد برا منم خیلی جالب و مهیج بود! اصولا جراحی در دنیای پزشکی جایگاه خاصی داره من و دوستم لباس ویژه ی جراحی رو میپوشیدیم وحالی که اونوقت میکردم قابل بیان نیست و هرگز تکرار نشد !!
معمولا نزدیکان بیمار پشت در اتاق عمل جمع می شدند تا احوالی از مریض خود بعد از عمل بپرسند منو دوستم با هم مسابقه میدادیم که زودتر از اتاق عمل خارج شیم  و مثل توفیلمها به همراهان بیمار این جمله رو بگیم ما تمام تلاشمونو کردیم بقیه اش با خداست این در حالی بود که ما در اتاق عمل هیچکاره بودیم !وفقط با لطف استاد مارو به اتاق عمل راه میدادند بعد از اتمام دوره پزشکی چه بسیار به این حرکت خود خندیدیم جوونی بود دیگه................

[ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 ] [ 11:0 AM ] [ دکترعظیمی ]

Ray Ban model: RB4147 - 110.50 USD<br>    Hot Price (<S>156.99 USD</S>)

مرا در آغوش کشید وبه نرمی ومهربانی درگوشم گفت مبارکت باشه ماشالله بهت خیلی میاد!عینکم رو میگفت اولین عینکی بود که به چشمم میزدم!

 او برایم خرید! تا آنروز گمان میکردم همه دنیا به اندازه من می بینند!

 ولی آنروز متوجه شدم که دنیا بسیار زیباتر وشفاف تر ازآنست که من سالهابه دیدنش عادت کرده بودم !بله آنروز من دریافتم که خیابان عمق دارد!

 قیافه ها رو میشه از چند ده متری هم دید!

برگ درختان سبز ترند وهر کدام به تنهایی چشم نوازند تا قبل از آن از دید عمیق و تفکیک سره از ناسره در وجودم خبری نبود.

برگها را انبوهی سبز میدیدم وشاخه های زیر آنرا نمیدیدم!

او مرا به میهمانی دیدن زیباتر دنیا برد! وخدایش او را به میهمانی دنیایی زیباتر!!

حسین برادرم را میگویم روحش شاد ودر نزد بهشتیان متنعم باد!

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 10:46 PM ] [ دکترعظیمی ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

اوبود وقتیکه که من بدنیا آمدم اختلاف سنی زیادی نداشتیم با هم بزرگ شدیم رفیق بودیم همدیگرو دوست داشتیم به هم عشق می ورزیدیم هرگز فکر نمیکردم که بدون او بتونم به زندگیم ادامه بدم ! اما الان نزدیک به دو سال است که او مرا ترک کرده ومن هنوز نفس می کشم!!! خدای من چه طاقتی به من دادی !حتی در این دو سال گاهی خندیدم وشاد بودم !غافل از اینکه پاره تنم را بخاک سپردم!

او حسین بود برادر بزرگترم مردی که بر دلها حکومت میکرد وپس از مرگش مردم شهرم عزادار شدند.

حسین مهندس عمران پایه یک ممتاز بود  افراد بسیاری را دیدم که با همت او نان بر سفره خانواده گذارده واز او به نیکی نام میبردندخدایش بیامرزدبرایش دعا کنید

[ سه شنبه هفتم شهریور 1391 ] [ 11:33 PM ] [ دکترعظیمی ]

بهتـرین لحـظات زنـدگی

از نـگاه چـارلی چاپلیـن

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

To be part of a team
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی

These are the best moments of life
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"


وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشون میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده ...

"چارلی‌ چاپلین"

باتشکر از ارسال مهدی

[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 10:35 PM ] [ دکترعظیمی ]
عجب فضایی است این فضای وبلاگ !!!

انسانها رو بهم نزدیک میکنه ! با همدیگه دوست می کنه! وعاشق همدیگر می کنه !

بدون اینکه همدیگرو دیده باشند! واقعا آخر روابط انسانیه!

خصوصا برای ما ایرونیها که تشنه ارتباط سالم هستیم!

اینجا میشه تمرین کرد:

 انسانها رو میتوان فارغ از جنس و رنگ ونژاد و ملیت و مذهب دوست داشت و نسبت به هم نوع خود عشق ورزید !

اینجا میشه تمرین کرد:

 که در برخورد دو انسان حتما منافع مادی ومطامع حیوانی حکم فرما نیست!

 انسانها میتونن همدیگرو درک کنند! ومیتونن بر خلاف آنچه که به ما آموختند

 یکدیگرو با چشم گناه نگاه نکنند و انگشت اتهام رو بسوی هم نشانه نروند!

آری این فضامجازیست وحسنش هم به همین مجازی بودنش است!

بامید روزی که در فضای واقعی هم ما اینگونه نسبت به هم رفتار انسانی

داشته باشیم!

عجب فضایی است این فضای وبلاگ !!!

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 0:28 AM ] [ دکترعظیمی ]
وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم

[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 1:7 AM ] [ دکترعظیمی ]


 
ویتـامیـن ها

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


یكی از نیازهای اساسی بدن ویتامین ها است که مطالب مندرج در این ایمیل اطلاعات كامل ویتامین ها را خدمت شما دوستان پرشین استار ارائه میدهد. چراکه گروهی از کارشناسان تغذیه و طب مکمل در مقاله ای جدید و جامع، اطلاعات مفیدی را درباره انواع ویتامین ها و نقش آن ها در بدن ارائه کرده اند که به شما امکان می دهد درباره نیاز های بدن خود بیشتر بدانید.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 10:42 AM ] [ دکترعظیمی ]

تقدیم به روح پدرم که آنشب نه ازدردخرد شدن استخوان بلکه ازدردبیدرمان یتیمی من می نالید

در یک شب سرد زمستانی پدرم مظلومانه وغریبانه  در گوشه ای از بیمارستان بصورت ناشناس بستری شده بود .شب از نیمه گذشته  و برف سنگینی باریدن گرفته بود برایم خبر آوردند .

خانه ما در شهرک فرهنگیان با فاصله زیادی از شهر بود وآن شب هیچ وسیله ی نقلیه ای در خیابان تردد نمیکرد .پای پیاده راه افتادم رفتم سرما رمقم را بریده بود دستهایم می لرزید! وقلبم داشت از سینه ام بیرون میزد اظطراب تمام وجودم رو گرفته بود !با خودم میگفتم انشالله آن مرد تصادف کرده بابای من نیست !

نمیدانم چطور به بیمارستان رسیدم پدرم ممنوع الملاقات بود وفقط برای آخرین بار از پشت شیشه ICU او را دیدم که زیر دستگاه تنفس مصنوعی با مرگ مبارزه میکرد شاید برای اینکه یکبار دیگه وفقط یکبار دیگه منو ببینه!!!

ولی هر دو مون نمیدونستیم این آخرین باره که...............

در کنار جسد بی جانش .........

یادم آمد همه آن خاطره ها با پدرم.............

کودکی ناز که دائم پدری ............

می کشد دست خود از روی صفا...........

هردمی بر سر و بر صورت و بر موهایش.........

زندگی خاطره ای شیرین است ..........

لیک شیرینی  آن با پدر است............

با همان اخم پدر یا که یک چشم غره.......

یا که گوید مادر ........

گر بیاید پدرت میگویم.......

پدرم چون کوهی پشتوانه ام بودی.....

تا که این دست قضا.....

کرد مرا بی تکیه.....

پس خدایت همه رحمت بکناد......

همنشین علی و آل محمد بکناد!!

[ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ] [ 11:34 AM ] [ دکترعظیمی ]

      انالله و انا الیه راجعون

چند روز پیش عمو جانم فوت کرد مردی که ریش وعبا و قبا نداشت .

وبسیار ساده و لوطی منش بود مردی که در نمازش با خدا حرف میزد.

من اینرا با چشم خودم دیده بودم !! ولی علم صرف ونحو نمیدانست

ومخارج حروف را درست ادا نمیکرد .در هر صورت او بخدا پیوست

خدایی که به او خیلی نزدیک بود . وبرای امثال من که بارها بعلت

قرائت صحیح و روخوانی از دین مورد تشویق قرار کرفته ایم خیلی دور!!!!!!!!!!!!

[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 1:58 PM ] [ دکترعظیمی ]
این مثنوی را در زمان دانشجویی سرودم وچون به یکی از دوستانم قول داده بودم در وبلاگم قرار دادم .دوستان عزیزی که دوره دانشجویی را تجربه کردند با خواندن این شعر ممکن است نسبت به قبولی ورشته انتخابی خود احساس مشابه ای داشته باشند ونوعی پیوند نوستالژیک با آن ایجاد کنند کاستی های آنرا بر من ببخشایید!

سالها دل طلب علم طبابت میکرد         با لواشی و پنیری که قناعت میکرد

برای دیدن بقیه شعر کلیک کنید ولی خدا وکیلی زیاد گیر ندید شعر دانشجویی دیگه مثل غذای دانشجویی خوابگاه و......


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 1:46 PM ] [ دکترعظیمی ]
     

صبح از خواب بلند شدم از پنجره پذیرایی که تنها محل ارتباط ما با فضای بیرون بود نگاهی به کوچه انداختم .

وای خدای من نزدیک به یک متر برف روی زمین نشسته بود .

مردد شدم امروز مطب بروم یا خیر ؟

50کیلومتر آنطرفتر  مردمی منتظر تنها پزشک ولایتشان بودند.

دو گانه ای برای یگانه گذاردم ! وراه افتادم  .

ماشین پرایدمو که تازه خریده بودم استارت کردم همه چیز در جاده اصلی

که حدود 15 کیلومتر بود خوب بود .

تا به جاده فرعی رسیدم  چند کیلومتر جلوتر اختیار ماشین از کفم خارج شد وماشینم از جاده منحرف و روی پهلوی چپ خوابید با بد بختی خودمو

از ماشین بیرون کشیدم تازه متوجه وخامت اوضاع شدم مدرسه ها تعطیل

شده بودوسرویس معلمها هم آنروز از جاده نمی گذشت هوا بسیار سرد بود !!

شروع به ورزش کردم تا یخ نزنم!!!این وضع بیشتر از دو ساعت طول کشید.

رو کش صندلیهای ماشین را بخودم پیچیدم  در حالی که کم کم ناامید میشدم

لندروری را دیدم که آرام آرام جلو میامد سوز هوا کمتر شده بود

ولی انرژی من خیلی کمتر !!!دستهای سرد ولرزانم را بسختی بالا آوردم

وعلامت دادم !! لندرور از من رد شد وچند ده متر جلوتر به سختی ایستاد

کارمندان اداره کشاورزی قهاوند بودند که جلوتر ماشینم را دیده بودند بسراغم

آمدند مرا بداخل ماشینشان بردند وحسابی گرمم کردند.

وقتی به مطب رسیدم کاملا حالم خوب شده بود ودیدم

بیماران دور بخاری نفتی جمعند وهمچنان منتظر رسیدن من !!!

خدا را شکر کردم و آنروز عاشقانه تر مراجعین بی آلایش روستائیم را ویزیت کردم.


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:18 AM ] [ دکترعظیمی ]
گاه می رویـم تا برسیـم‎ ...

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org..............................................................................................................................................

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بقیه شو ببینید!!!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:4 AM ] [ دکترعظیمی ]
                          

در روستارسم بود اگر مریضی حال بسیار خرابی داشت مرا برای معاینه میبردند وباید تعیین میکردم که  بیمار برای ادامه درمان به مرکز استان برود امیدی هست یاخیر؟ چرا که مردم اغلب بی بضاعت بودند وتوان ادامه درمان را نداشتند وچند روزی بقول ما پزشکان بیمار End stage را تحمل میکردند تا جان به جان آفرین بسپارد!!!

داستان از اینجا شروع شد ساعت10 صبح خانمی هراسان وارد مطب شد و گفت : دکتر جان دستم به دامانت بدبخت شدم !! شوهرم که مدتهاست بیماری قلبی و ریوی دارد از دیشب بیهوش شده بیا ببین فایده داره ببریمش شهر. کیف طبابت رو برداشتم راه افتادیم روستا در یک کیلومتری مرکز بخش بود از کوچه ها گذشتیم خانه هایی که با یک لرزه کوچک کن فیکون میشد بچه هایی که در کوچه با تایری کهنه بازی میکردند ومردانی که در سایه دیواری ترک خورده مشغول رویت گذر غافله عمر بودند هیچ شباهتی به مردمی در شان نام ایران مهد تمدن جهان نداشتند!!! حاشیه رفتم !!!!.  بقیه داستان کوتاهه بخونید


ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:39 PM ] [ دکترعظیمی ]
                                                     گرفتار

Image Detail

 
       خدایا هیچکس گرفتار نشه !!!

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:41 AM ] [ دکترعظیمی ]

 گوش کن با توام !!!! تو خود میدانی امشب بیقرارم آخه منتظرت بودم و انتظار بدترین عذابه!! بد یادم دادی آنقدر بهم لطف کردی  که  فکر می کنم حقم شده  به   من        سر بزنی !!! بزرگی می گفت لطف مکرر حق مسلم می آره!!!عزیز دل منتظر دعوت نشو تو عالم ما درویشها مهمون بی دعوت یه چیز دیگه است !!!

امیدوارم بدونی خطابم توئی فقط تو!!!!

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 1:13 AM ] [ دکترعظیمی ]

سال اول پزشکی بودم یکی از درسهای ما که ترم اول ارایه میشد آناتومی   تنه یا تشریح بود درسی جذاب وسخت! خصوصا وقتی با جسد کار میکردی! سالن تشریح جسد ما یک دالان کناری داشت که زیاد تو چشم نبود دانشگاه 4تا5جسد بیشتر نداشت تهیه جسد بعلت مشکلات شرعی سخت بود وقتی دانشجوها وارد سالن می شدند  دسترسی به جسد بسیار سخت بود با یکی از دوستان قرار گذاشتیم آخر وقت در دالان قایم بشیم وهمه که رفتند بریم سر وقت جسدها ! آنروز من زودتر از همه از سالن خارج شدم ودر محل مورد نظر پنهان شدم کم کم همه رفتند ومسئول سالن بانهیبی که کسی جانمونه درب سالن تشریح را بست بعد از چند دقیقه مطمئن شدم کسی نیست دوستم را صدا کردم محمد. محمد بلندتر صدا کردم محمد خبری از محمد نبود ترسیدم بوی فرمالین که جسد را در آن می اندازند تافیکس شود سرسام آور بود از جام تکون نخوردم هر لحظه حس میکردم ارواح اجساد دوروبرم میچرخند جرات نکردم به سالن تشریح نزدیک شوم همونجا خشکم زده بود  هیچ وسیله ارتباطی با بیرون نداشتم نمیدونم چند ساعت وچه جوری گذشت که دیدم صدای باز کردن در میاد شک نداشتم صدا از طرف اجساد است!! به خودم تلنگری زدم گفتم شجاع باش! درب ورودی باز شد ونوری بداخل تابید .صدای مسئول سالن تشریح را شنیدم میگفت بذارینش اونجا !! آره یه جسد جدید آورده بودند تصمیم گرفتم بیرون بیام هر چه پیش بیاد از وضعیت فعلی وماندن پیش اجساد تا صبح بهتره!! زدم بیرون مسئول سالن تا مرا دید گفت اینجا چی میکنی ! گفتم جا ماندم  گفت پسر ازبوی فرمالین خفه نشدی! باباجون هر وقت خواستی با جسد کار کنی بخودم بگی کافیه آره اون سابقه اینکارهارو داشت وفوری به قصد من پی برد.از اون به بعدسبیلشو چرب  وبراحتی جسدهارو زیرورو میکردیم !! محمد دوستمو فرداش دیدم گفتم چرا نموندی فقط گفت یادم رفت!!!!

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 1:40 PM ] [ دکترعظیمی ]
    

زنی را که وارد مرحله فعال زایمان شده بود نزد من آوردند فرصت هیچ کاری بغیر از انجام زایمان را نداشتم .

بیماررادر وضعیت زایمان قرار دادم من در حالی که جنین را میچرخاندم که خارج شود و زن زائو از درد زایمان فریاد می کشیدمتوجه شدم که

او با یک دست روسری خود را نگهداشته که از سرش نیفتد !!

و من از این باور عمیق متحیر شدم!!!!!

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 3:37 PM ] [ دکترعظیمی ]



تازه از تربیت معلم فارغ التحصیل شده بودم چون شاگرد اول بودم

منو برای خدمت به روستا نفرستادن!!

وبرخلاف دوران پزشکی ام خدمتتم را در شهر همدان شروع کردم

  وبه یکی از دبیرستانهای مهم شهر مغرفی شدم

وقتی از پله ها بالا میرفتم معلم شیمی سال اول دبیرستانم

 که انروز مدیر دبیرستان شده بود مرا دید و با اسم خودم

منو صدا کرد و گفت تو کلاس اول خیلی بهتر بودی!!!

  این وضع موها ت مثل  قرطی هاست برو تا کوتاهشون

نکردی حق اومدن مدرسه رو نداری فهمیدی!!!

  سرمو به معنای تفهیم اتهام تکان دادم رفتم اداره

وابلاغمو با اسرار زیاد برای یه مدرسه دیگه عوض کردم

  آخه دیگه روم نمی شد به آقای مدیر نگاه کنم!!!!!

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 1:36 PM ] [ دکترعظیمی ]

محمد پسر کوچکی بود که مادرش همیشه برای معالجه پیش من می آوردش پدر محمد هم عقب مانده ذهنی بود وهم معلولیت جسمی داشت ولی پسرک بسیار با هوش و خوش زبان بود من در کشوی میزم همیشه پول خرد داشتم وهر وقت محمد می آمد یه پنجا ه تومنی بهش میدادم تا بستنی بخره اون هم با لهجه مخلوط ترکی فارسی می گفت: دکتر عظیمی ماشالله..... مکه بری ایشالله... حقیقتش باور مکه رفتن برای من در آن دوران بسیار دور از ذهن بود چه از نظر مالی وچه از نظر اجتماعی ..... یکروز همسایه پایین مطبم آمد وگفت تلفن با شما کار داره باورتون نمیشه ! من دکتر ناشناس روستا بعنوان پزشک کاروان دعوت به حج شدم آخه معمولا افراد سرشناس رو دعوت میکنن!!! در عجب بودم !!!که یاد دعا ی پسرک افتادم ونام به اون نشون شش بار دیگه دعوت شدم.

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 10:1 PM ] [ دکترعظیمی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ مجموعه ای از خاطرات شخصی و اطلاعات پزشکی و بهداشتی است....
که توسط یک پزشک از جنس خاک نگاشته شده خادمی که بر دست بیمارانش بوسه می زند
وامید دارد که قدمی کوچک در جهت کاهش آلام آدمیان بردارد
امکانات وب

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ